نقد فیلم کیمیا ساخته احمدرضا درویش – مقدمه ­ای بی‌ پایان

فیلم کیمیا به نویسندگی و کارگردانی احمدرضا درویش به رزمنده‌ ای می‌ پردازد که پس از سال‌ ها اسارت به وطن بازگشته و حال به دنبال تنها فرزند خویش است.

خلاصه مطلب

  • نقطه‌ی قوت فیلم در وجود زوج شکیبایی-فرهی نهفته است.
  • کاراکتر اصلی فیلم به ‌جای عبور از نقاط عطف درام برای رسیدن به لحظه‌ی تصمیم‌گیری، با مقدمه‌ای بی‌ربط و پرحرف به این نقطه می‌رسد.
  • مقدمه‌ی زیاد از حد فیلم نه تنها اضافی است، که حتی نمی‌تواند در تنش نهایی فیلم تاثیر چشمگیری داشته باشد.
  • درویش در «کیمیا» نمی‌تواند پتانسیل درونی موقعیت را به نحوی هدایت کند که در داستانش نمود بیرونی یابد.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«کیمیا»، چهارمین فیلم احمدرضا درویش با حضور در سیزدهمین دوره‌ی جشنواره‌ی فجر در رشته‌های مختلفی نامزد سیمرغ بلورین گشت که از این میان سه سیمرغ را از آن خود کرد. یکی از این سیمرغ‌ها نصیب زنده‌یاد خسرو شکیبایی شد که حضور مجددش در کنار بیتا فرهی مهر تاییدی بود بر توانمندی این زوج موفق. نقطه‌ی قوت فیلم نیز در وجود همین زوج شکیبایی-فرهی نهفته است.

حضوری که تفاوت آشکاری با دیگر بازی‌های این زوج، چه در «هامون» و «بانو»ی مهرجویی و چه در «زندگی» اصغر هاشمی دارد. نقش‌آفرینی در فضایی آیینی که اهمیت محیط‌های آپارتمانی در آن تا حد امکان تقلیل یافته است.

احمدرضا درویش در سینمای ایران جزء آن دسته از کارگردان‌هایی است که بدنه‌ی اصلی آثارش را فیلم‌های دفاع مقدسی تشکیل می‌دهد. یکی از مضامین اصلیِ شهره‌ترین فیلم وی یعنی «دوئل»،  قهرمان‌سازی از رزمنده‌ای است که پس از سال‌ها اسارت به وطنش بازگشته. ریشه‌ی این مضمون را باید در «کیمیا» جُست.

فیلم کیمیا

«کیمیا» داستان آزاده‌ای به نام رضا(خسرو شکیبایی) است که پس از بازگشت به ایران به دنبال فرزند خویش می‌گردد. او تمام خانواده‌اش را در جنگ از دست داده و تنها کسی که برایش باقی مانده یک دختر خردسال است. پس از جستجوی فراوان متوجه می‌گردد که دکتری به نام شکوه (بیتا فرهی) دخترش را به سرپرستی گرفته و هم اکنون ساکن مشهد است.

بنابراین برای بازگرداندن فرزندش عازم مشهد می‌شود. رضا پس از کش‌وقوس‌های بسیار و جلسات متعدد با شکوه و برادرش (رضا کیانیان) رضایت می‌دهد تا آینده دخترش را به دست خانم دکتر بسپارد. این همان مضمونی است که درویش بعدها در «دوئل» با کمی تغییر تکرار می‌کند؛ آزاده‌ای که دست به فداکاری می‌زند و بُعدی قهرمانانه می‌یابد.

این چند خط شاکله‌ی پیرنگ فیلمی است که نیمی از آن به مقدمه‌ای الکن سپری می‌شود. در همان نماهای ابتدایی فیلم، درویش در پوشش یک گروه فیلمبرداری که برای تهیه‌ی خبر به مناطق جنگ‌زده آمده‌اند، آلام مردم مصیب‌زده را به تصویر می‌کشد. او مخاطب را با پی‌.او.وی دوربینِ گروه فیلمبرداری همراه می‌کند و با خلق فضایی مستندگونه، شروعی ناگهانی و غافل‌گیرکننده را رقم می‌زند.

فیلم کیمیا

مجموعه‌ای از مصائب در این مقدمه‌ی نیم ساعتی، از مرگ والدین و همسر رضا گرفته تا اسارتش، بر مخاطب عرضه می‌گردد. اما علت این بریز و بپاش در مقدمه‌ای بی‌پایان چیست که حتی تماشاگر را از فیلم زده می‌کند؟

این مقدمه‌ی گنگ که همچون وصله‌ای ناجور به تن فیلم زیادی می‌کند، فقط و فقط یک کارکرد دارد. آن هم رساندن رضا بر سر دو راهی تصمیم‌گیری است. مقصد درویش مشخص است. ایجاد دو راهی‌ای در انتهای فیلم که در آن رضا باید بر سر پس گرفتن دخترش یا سپردن او به شکوه دست به انتخاب بزند.

طبیعی است که فیلمساز برای رسیدن به این نقطه تجربه‌ی سختی را برای رضا خلق کند تا تصمیم‌گیری قهرمانش سخت‌تر شود. اما مشکل زمانی ایجاد می‌شود که فیلمساز ناتوان از خلق یک پیرنگ صحیح با نقاط عطف لازم برای فیلمش، مقدمه‌ای بی‌قواره را بر آن می‌دوزد. به دیگر بیان، کاراکتر اصلی فیلم به ‌جای عبور از نقاط عطف درام برای رسیدن به لحظه‌ی تصمیم‌گیری، با مقدمه‌ای بی‌ربط و پرحرف به این نقطه می‌رسد. همین می‌شود که با یک فیلم دو پاره مواجه‌ایم. فیلمی که تکه‌های آن ارتباط اندکی با هم دارند.

فیلم کیمیا

دیگر سویه‌‌ی منفی چنین مقدمه‌ای در پایان مشخص می‌گردد. چگونه شخصیت زخم خورده‌ای که تمام خانواده‌ی خویش را از دست داده و از دار دنیا تنها یک دختر برایش باقی مانده‌، به پس نگرفتن فرزندش رضایت می‌دهد؟ پرداخت این‌گونه موقعیت‌های غامض نیازمند یک سری جزئیات است که در انتها به تغییر و تحول در کاراکترها بینجامد.

با چند رفت‌وآمد و گفتگو، سکانس‌ رویاگونه و کمی باران، کسی نظرش بر مساله‌ای به این مهمی عوض نمی‌شود؛ و اساسا برای تحول کاراکتر به چیزی بیش از این‌ها نیاز است. این‌جا می‌توان متوجه شد که مقدمه‌ی زیاد از حد فیلم نه تنها اضافی است، که حتی نمی‌تواند در تنش نهایی فیلم تاثیر چشمگیری داشته باشد.

برای پی‌بردن به تنش نهایی نداشته‌ی «کیمیا»، کافی است آن را با «بیداری رویاها»ی باشه‌آهنگر که موقعیت‌ دراماتیک تقریبا مشابهی با این فیلم دارد، مقایسه کنیم. هر چند پیرنگ دو فیلم تفاوت‌هایی جدی با یکدیگر دارند، اما در انتهای هر دو، شاهد یک تصمیم‌گیری هستیم که در نهایت منجر به قهرمان‌سازی از یک شخص می‌شود.

فیلم کیمیاداوود که تصور می‌کرده برادرش به شهادت رسیده است، با همسرِ برادرش ازدواج می‌کند. مدت‌ها بعد خبر می‌رسد که نه تنها برادرش همه این سال‌ها زنده بود و در اسارت زندگی می‌گذرانیده که حتی حالا در راه بازگشت به کشور خویش است. اکنون می‌توان گمان کرد که چه وضعیت پیچیده‌ای برای کاراکترها شکل می‌گیرد.

باشه‌آهنگر در «بیداری رویاها» از تمام پتانسیل این موقعیت برای ایجاد یک گره‌ی روایی استفاده می‌کند. در صورتی که درویش در «کیمیا» نمی‌تواند پتانسیل درونی موقعیت را به نحوی هدایت کند که در داستانش نمود بیرونی یابد. بدین سبب به جای روبه‌رو شدن با یک گره‌ی روایی در پایان فیلم، در برابر سلسله‌ای از کنش‌های نامربوط قرار می‌گیریم. یک سری رفت و آمد که نه تماشاگر را سرگرم می‌کند، نه او را به درک جدیدی می‌رساند.

۰
برچسب ها
نمایش بیشتر

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن