نقد فیلم وداع ساخته لولو وانگ؛ ملودرام اجتماعی در مورد مرگ

فیلم وداع - The Farewell به دلیل پرداختن بر مقوله مرگ و حتی هجو مرگ می‌ تواند داستانی دو خطی را در یک ساعت و چهل دقیقه طول دهد. این مقوله بسیار مرتبط است با این نکته که وداع اساساً فیلمی درباره مرگ است یا فیلمی ساده‌ لوحانه درباره موضوعی اجتماعی؟

خلاصه مطلب

  • مشکل اصلی «وداع» زیادی اجتماعی شدن فیلم است و پرهیز از نگاه فلسفی به موضوع مرگ.
  • فیلم کاملاً در زمره ملودرامی خسته‌کننده و طولانی قرار می‌گیرد.
  • این مقدار به نمایش افسردگی آدم‌هایش برای طولانی نمودن پلان‌ها و نهایتاً تبدیل‌شدن به فیلمی بلند نیاز نداشت.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

می‌توان ادعا کرد «وداع» ساخته لولو وانگ می‌توانست فیلمی ۳۰ دقیقه‌ای باشد و نه اثری با مدت ‌زمان یک ساعت و چهل دقیقه! و از زاویه‌ای دیگر می‌شود به‌طور مثال درباره «تانگوی شیطان» ساخته بلاتار با مدت‌زمان هفت ساعت و سی دقیقه، گفت که این فیلم یک پلان یا حتی قاب اضافه نیز ندارد! مقایسه و ادعایی که ممکن است جاه‌طلبانه باشد و یا نگاه خصمانه به مقوله ریتم و تمپو در یک فیلم را نشان دهد.

«ریتم بیرونی» یک فیلم یا چگونگی قرار گرفتن پلان‌ها و مدت‌زمان هر پلان و «ریتم درونی» که به رویدادها، کنش و شکل واقعه در یک قاب یا پلان وابسته است، ارتباط تنگاتنگی با محتوای فیلم دارد. ریتم و تمپو در سینما علاوه بر اینکه به چیستی و چرایی و چگونگی روایت ارتباط دارد یک دلیل برای هماهنگی با محتوا نیز هست.

فیلم سینمایی وداع

در یک تاویل، می‌توان ادعا کرد «طبیعت بی‌جان» سهراب شهید ثالث بیشتر به این دلیل دارای نماهایی ساکن و ایستا و به‌ظاهر بی‌روح است که شخصیت محوری‌اش به دلیل فراموشی یا عدم درک یا عدم تمایل از فرا رسیدن دوران بازنشستگی، دیگر تفاوتی با اشیاء یا جماد پیرامونش ندارد. (رسخ: انتقال روح به جماد) طبیعت بی‌جان، در واقع خود سوزنبان پیر است که بیش از سی سال چنین سکونی را بنا بر اقتضای شغلش تجربه کرده است.

به همین دلیل سویه‌ای فلسفی در این فیلم مد نظر است که ریتم کند فیلم را جذاب می‌کند. این مقدمه‌ای است تا بر اساس آن متقاعد شویم طول یک فیلم با اتکا بر نماهایی ایستا و کند، بیش از آنکه افه‌ای باشد برای القای نوعی از سینمایی متفاوت، کاملاً تحت تأثیر بنیان فکری و فلسفی فیلم خواهد بود.

فیلم سینمایی وداع

اینک سؤال این است که «وداع» به دلیل پرداختن بر مقوله مرگ و حتی هجو مرگ می‌تواند داستانی دو خطی را در یک ساعت و چهل دقیقه طول دهد؟ این مقوله بسیار مرتبط است با این نکته که «وداع» اساساً فیلمی درباره مرگ است یا فیلمی ساده‌لوحانه درباره موضوعی اجتماعی؟ اندیشه‌ای که در راستای محوریت مرگ در این فیلم بازنمایی می‌شود، سویه‌ای اجتماعی است و درباره چیستی و چرایی مرگ نیست. یک امید به زندگی و ارزشِ زیست، نه مثلاً شبیه آثار کیارستمی، بلکه تنها در قالب یک قیاس دو فرهنگ شرقی و غربی در فیلم پرداخته می‌شود که چنین ریتم کندی را از کارکرد می‌اندازد. تنها عاملی که این همه کرختی و ایستایی پلان‌ها را توجیه می‌کند، اندوه شخصی کاراکترهاست. نه اندوهی درباره ماهیت مرگ، بلکه کاملاً شخصی درباره مرگ احتمالی مادرشان.

شاید تصور شود ریتم کند در سینما، ذاتاً و اختصاصاً برای محتوایی فلسفی نیست، اما به نظر این قانونی نانوشته است و البته می‌دانیم غیرقطعی. متفکر بودن و اندیشیدن در مورد پدیده‌ای، در تاریخ سینما با ریتمی کند به مخاطب ارائه‌شده است و احتمالاً این یک اپیدمی یا عادت است که اینگونه، محتوا در کنار این شکل از ریتم، اجتناب‌ناپذیر گشته است. حتی فیلم‌های عاشقانه تاریخ سینما نیز اگر ریتمی کند داشته باشند، ارجاعی بر سیاهی شرایط زمانه یا تلخی رویدادی فراتر از رابطه‌ای عاشقانه دارند. به طور مثال ریتم کند «یک زن یک مرد» اثر کلود للوش دیگر فیلمی صرفاً عاشقانه نیست و اندوهی عمومی را نمایش می‌دهد.

فیلم سینمایی وداع

مشکل اصلی «وداع» زیادی اجتماعی شدن فیلم است و پرهیز از نگاه فلسفی به موضوع مرگ و یا نگاهی اندیشه محور بر مقوله وداع. منظور این نیست که فیلم حتماً و قطعاً باید به چیستی مرگ می‌پرداخت، بلکه بحث این است که فیلمی اجتماعی با داستانی مختصر دیگر این مقدار به نمایش افسردگی آدم‌هایش برای طولانی نمودن پلان‌ها و نهایتاً تبدیل‌شدن به فیلمی بلند نیاز نداشت.

همه چیز در «وداع» تبدیل به قیاس دو فرهنگ آمریکایی و چینی می‌شود و در این حالت تنها محتوایی که کمک می‌کند تا ریتم فیلم را با چنین شدتی در کندی بپذیریم، موضوع مرگ است. «نای نای» مادربزرگ «بیلی» طبق گفته پزشکان سه ماه زنده خواهد بود و همین موضوع ریتم فیلم را تحت تأثیر قرار داده است. چرا که بیلی و خانواده‌اش در آمریکا زندگی می‌کنند و حالا به بهانه یک عروسی دروغین می‌روند چین تا در روزهای پایانی «نای نای» کنارش باشند یا وداعی با او داشته باشند.

فیلم سینمایی وداع

با احتساب این موضوع، تمامیت فیلم تنها مقایسه‌ای فرهنگی است بین چین و آمریکا. اینکه آمریکایی‌ها چگونه به یک بیمار که پزشکان از او قطع امید کرده‌اند، واقعیت را می‌گویند و اینکه برعکس چینی‌ها چگونه درد و اندوه مرگ عزیزان را به جان می‌خرند و حقیقت را به او نمی‌گویند. اغلب لحظات فیلم سرشار از پلان‌هایی حاشیه‌ای است که صرفاً در حال تشریح تفاوت‌های فرهنگی است. اینکه چینی بودن چه معنایی دارد و یک چینی چگونه فکر می‌کند! اینکه مادربزرگ از نوه‌اش می‌خواهد آداب چینی‌ها را در معاشرت اجرا کند، اینکه دائم از ازدواج می‌گوید، اینکه در گورستان به شکلی ساده‌انگار، دقایقی طولانی به فرهنگ و آداب رفتار با مرده اشاره می‌شود، اینکه همه شخصیت‌ها، جز مادربزرگ از بیماری و مرگ نزدیک او مطلع‌اند و دائم در ماتم و افسردگی به سر می‌برند.

شما پلان به پلان افسردگی شخصیت‌ها در «وداع» با روش پلان‌های طولانی را با تمام فیلم‌هایی با این فرمت مقایسه کنید، خواهید دید که این افسردگیِ کریه در «وداع» کاملاً شخصی و در نمونه‌هایی که رگه‌های فلسفی دارند، کاملاً جهان‌شمول است. تا چه میزان، از یک فیلم می‌تواند به یک صرف شام اختصاص یابد؟ آیا پلان‌های طولانی صرف غذا، جز حرف‌های روزمره و البته تکراری و کمی هم دو پهلو از آگاهی و ناآگاهی کاراکترها از مرگ پیرزن، چیز دیگری دارد؟ تا چه میزان یک فیلم باید اطلاعاتش را پشت سر هم و با روش‌های مختلف تکرار کند؟ بااین‌حال همه این موارد صرفاً بعدی اجتماعی دارند و فیلم کاملاً در زمره ملودرامی خسته‌کننده و طولانی قرار می‌گیرد.

فیلم سینمایی وداع

چه نیازی است با این میزان اطلاعات اندک که در همان شروع فیلم تمام می‌شود، اینگونه با تکرار بدیهیات رویداد، یک ساعت و چهل دقیقه مخاطب را درگیر کنیم؟ نمی‌گوییم موضوع مرگ، سرطان، تنهایی، دوری از وطن، خانواده و رودررویی موضوع عروسی قلابی و مرگ احتمالی مادربزرگ نمی‌تواند ریتم را آرام کند، اتفاقاً این ریتم مناسب است اما نه اینگونه طولانی و عبث. تمام کنش فیلم در ۳۰ یا نهایت ۴۰ دقیقه قابل‌ارائه است.

پایان‌بندی فیلم نیز به‌شدت شعارزده است. از آنجایی‌که بخش زیادی از فیلم برای این پایان‌بندی زمینه‌چینی شده است، زنده ماندن پیرزن تا ۶ سال بعد در پلان پایانی، این ایده را گسترش می‌دهد که فرهنگ آمریکایی در برابر فرهنگ چینی شکست‌خورده است. اینکه پزشکان به یک بیمار، موضوع مرگ نزدیک او را اطلاع دهند، احتمالاً شوق زیستن را نابود و یا اینکه امید را ناامید می‌کند. چنین پایان‌بندی خوش‌بینانه و ساده‌لوحانه‌ای در قرن۲۱، نه اینکه کارساز نباشد، بلکه برای بیان امری پند آموز، به چنین ریتمی احتیاج ندارد!

۱
برچسب ها
نمایش بیشتر

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن