رویدادهاسینمای ایراننقد

نقد فیلم من می ترسم؛ ساختن یک تصویر جهنمی از ایران با تمام توان!

فیلم من می‌ترسم به کارگردانی، نویسندگی و تهیه‌ کنندگی بهنام بهزادی محصول سال ۱۳۹۷ است. این فیلم در بخش سودای سیمرغ سی و هشتمین دوره جشنواره فیلم فجر حضور دارد.

خلاصه مطلب

  • بهنام بهزادی ذره‌ای در ابلاغ بیانیه‌هایش به‌صورت غیر مستقیم و در لفافه‌های زیباشناختی مهارت ندارد.
  • نامزد بهمن دختری است به نام نسیم (الناز شاکردوست) که قصد مهاجرت دارد.
  • تصویر پلیس این فیلم دیده نمی‌شود ولی صدای متعلق به علی مصفا است.
  • کسانی که این نوع آثار را می‌سازند، خودشان هم می‌دانند که از نظر تکنیکی در سینما چقدر ضعیف هستند.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

شاید در نگاه اول به نظر برسد که «من ‌می‌ترسم» فیلمی درباره سیکل فزاینده انتقام و تبدیل شدن آدم‌ها به هیولا بر اثر هماوردی با هیولاهای دیگر است. به این معنا «من می‌ترسم» می‌توانست یک فیلم انسانی و اجتماعی باشد که مضمون آن در هر جای دیگری از دنیا هم کار می‌کرد؛ اما پای چیزی به میان آمده که به تمام این مفاهیم ضریب دیگری می‌دهد و نتیجه‌گیری درباره‌شان را عوض می‌کند و آن هم بحث مهاجرت است.

بهمن فرهمند (پوریا رحیمی‌سام) یک شاعر روشنفکر و مداراجو است که مغازه‌ای داشته و شخصی به نام رفیعی، کسی که رئیس صنف مربوطه است و تا آخر فیلم هم دیده نمی‌شود، این مغازه را از چنگ او در آورده است. شورای حل اختلاف صنفی به هیچ صراطی مستقیم نیست و مرتب طرف رفیعی را می‌گیرد. قاضی این شورا که فردی به نام گرجی است، کاملاً صریح به بهمن می‌گوید که رفیعی از بزرگان صنف است و حتی اگر حق با تو باشد، من طرف او را می‌گیرم چون تو آدم مهم نیستی.

گذشته از این که بهنام بهزادی ذره‌ای در ابلاغ بیانیه‌هایش به‌صورت غیر مستقیم و در لفافه‌های زیباشناختی مهارت ندارد، دیالوگ‌های این دو نفر در ادامه مخاطب را به شک می‌اندازند که گرجی جدی حرف می‌زند یا همه چیز یک شوخی است اما هم گرجی جدی می‌گوید و هم بهنام بهزادی ایده بهتری برای بیان مضمونش نداشته. وقتی بهمن از گرجی می‌پرسد که آیا با این وجود، وجدان شما اجازه می‌دهد که شب را آسوده بخوابید، او پاسخ می‌دهد که بله کاملا آسوده می‌خوابم…

فیلم من می ترسم

نامزد بهمن دختری است به نام نسیم (الناز شاکردوست) که قصد مهاجرت دارد. بهمن مرتب توسط یک موتوری تعقیب می‌شود و این او را حسابی ترسانده است. نسیم پیش از این‌ها برای مردی به نام مسعود (امیر جعفری) کار می‌کرده و مسعود که علیرغم وجهه ظاهرالصلاحش، آدمی زن‌باره است، از اینکه نتوانسته نسیم را به چنگ بیاورد عصبانی شده و سفارش داده که این مزاحمت‌ها را برای بهمن ایجاد کنند. پلیس به درخواست بهمن برای پیگیری این تعقیب‌ها توجه نمی‌کند و بهمن ناچار می‌شود توسط دوستش حمید (مهران احمدی) عده‌ای را برای روشن کردن موضوع استخدام کند.

این افراد، فرد موتوری را که نامش رضا است می‌گیرند و از او حرف می‌کشند. معلوم می‌شود که سفارش این ماموریت را یک زن به رضا داده بود. آن زن دختری جنوب شهری به نام نغمه (ستاره پسیانی) است. افراد گروهی که بهمن استخدام کرده بود، با زورگیری موبایل نغمه را می‌گیرند تا سفارش دهنده اصلی پیدا شود. در موبایل نغمه فیلم‌هایی هست که نشان می‌دهد با مسعود رابطه نامشروع داشته است. از اینجا به بعد است که بهمن به فکر باج‌گیری از مسعود می‌افتد.

حالا او حتی مسعود را مجبور می‌کند که رأی شورای حل اختلاف صنفی را تغییر بدهد و مغازه‌اش را برگرداند. بهمن دارد رفته‌رفته تبدیل به چیزی می‌شود شبیه مسعود؛ همو که صرفاً چون نمی‌توانست کم‌آوردن و شکست را بپذیرد، هر چند موردی مثل نسیم برای او تفریحی زودگذر بود، سپرد که روزگار بهمن را سیاه کنند. موازی با این اتفاقات، کشمکش نسیم برای مهاجرت، فضایی در فیلم ساخته که انگار آن سوی این جهنم (یعنی ایران) بهشتی هست که اگر از هزارتوی مهاجرت به مثابه پل صراط عبور شود، می‌توان به آن رسید.

دوگانه بهمن و نسیم اگرچه آنها نه تنها فرزندی ندارند، بلکه هنوز ازدواج هم نکرده‌اند، یادآور دوگانه نادر و سیمین در فیلم اصغر فرهادی است. کسی که با «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» به‌رغم ضعف‌های آشکار تکنیکی‌اش در کارگردانی، به دلیل قصه بدیع و انسانی فیلم، توانسته بود توجهات زیادی را به خودش جلب کند، به دلایلی که معلوم نیست چیستند، عوض تعمیق در مولفه‌های شخصی و حرکت به سمت تبدیل شدن به یک کارگردان مولف، فیلم به فیلم از اصغر فرهادی بیشتر تقلید کرد و همین به فیلمسازی او شدیدا آسیب زد. در «من می‌ترسم»، «گاد شات»‌های متعددی از میدان انقلاب وجود دارد و یک جا که بهمن به صرافت انتقام از مسعود افتاده، نسیم به او می‌گوید تو که خدا نیستی. این نماها و دیالوگ‌ها کاشته شده‌اند تا در پایان‌بندی فیلم ازشان برداشت شود.

سکانس نهایی فیلم و تعقیب اتومبیل مسعود توسط برادر نغمه که خودکشی کرده است، یک پرواز دوربین و رسیدن به نمایی از بالا را دارد که به نمایی شبیه همان گاد شات‌ها منتهی می‌شود؛ چنانکه انگار انتقام نهایی را خدا به وسیله این فرد از مسعود خواهد گرفت. این معنای فیلم می‌توانست انسانی و عمیق باشد، اگر برای مشخص کردن اینکه بحث مسعود و بهمن دیگر عشق نیست و حتی با رفتن این زن از میانه قصه، نبرد آنها همچنان ادامه دارد، مقصد نسیم، ‌بهشت خارج از کشور تعیین نمی‌شد. به علاوه، میدانی که برای نمای تکرارشونده گاد شات انتخاب شده، میدان انقلاب است و حتی نام این محل معنای نمادین مشخصی دارد که اگر هم کسی بخواهد در فهمیدن آن تنبل باشد، دوربین بهنام بهزادی آنقدر تاکید روی آن را تکرار می‌کند تا بفهمد.

قاضی شورای حل اختلاف صنفی هم به قدری وقیح و منفی به تصویر کشیده شده که گشتن به دنبال معادل‌هایی برای او در عالم واقع کار را واقعا دشوار می‌کند. مشخص است که این قاضی صنفی نمادی از کل سیستم قضایی ایران است و در کنار آن نمایش پلیس معطل و بی‌توجه به مسائل هم این پازل را تکمیل می‌کند. تصویر پلیس این فیلم دیده نمی‌شود ولی صدای متعلق به علی مصفا است. در فیلم «عامه‌پسند» هم این صداهای خارج از قاب تدبیری بود که برای نمایش تمام چهره‌های منفی فیلم به کار بسته شد.

فیلم من می ترسم

چهره‌هایی که نمایندگان سنت ایران و نظام سیاسی آن بودند. در سینما معمولاً صدای خارج از قاب را به این شکل برای رؤسای باندهای مافیایی یا بازجویی‌های مخوف  به کار می‌برند؛ چون تاثیر این نوع نمایش از کاراکترها، ایجاد ترس توأم با نفرت از آنهاست و حالا طیف پسافرهادی در جریان روشنفکری سینمای ایران، از این روش برای نمایش تمام مولفه‌های مربوط به جامعه ایران استفاده می‌کند. فیلم بهنام بهزادی نمی‌تواند در ایده انسانی و جهانی‌اش باقی بماند و حتماً باید این زهر سیاسی در آن ریخته شود چون مسئله بزرگ‌تر برای طیفی که او به لحاظ فکری و احساسی بهشان تعلق دارد، عدم علاقه به ایران است و حتی جاهایی معلوم می‌شود که از آن متنفر هستند.

شاید چند خطی که در ادامه می‌آید به نظر بیرون از نقد فیلم «من می‌ترسم» قرار بگیرد اما به آن جریان فکری که این فیلم و امثال آن را پدید می‌آورد، مربوط است. کسانی که این نوع آثار را می‌سازند، خودشان هم می‌دانند که از نظر تکنیکی در سینما چقدر ضعیف هستند و اگر در ایران نباشند تا ماموریت نمایش چهره‌ای هولناک از آن را ادامه بدهند، در سینمای کشورهایی که عاشق‌شان هستند، کوچکترین عاملیتی در ساخت یک فیلم پیدا نخواهند کرد؛ چه رسد به کارگردانی. اوج موفقیت چنین طیفی در سینمای خارج از کشور، حضور چند ثانیه‌ای بهمن قبادی در فیلم «مرد ایرلندی» اسکورسیزی به عنوان هنرور بود.

با این وصف، اگر از این طیف پرسیده شود شما که «خارج» را این‌قدر بهتر از ایران می‌دانید، چرا به همان‌جا نمی‌روید، پاسخی که هیچ وقت نمی‌شود به طور صریح از زبان‌شان شنید را خودبه‌خود خواهد دانست؛ چون آنها آن‌قدر ضعیف هستند که بهشت موعودشان، نه تنها صندلی کارگردانی، بلکه شاید حتی بوم صدابرداری را هم در اختیارشان نمی‌گذارد.

۲
برچسب ها
نمایش بیشتر

همچنین بخوانید

یک نظر

  1. متاسفانه داریم به جایی میریم که تنها فیلم هایی که ایران رو کشوری افسرده و کشوری عصبانی و فقیر و امثالهم، معرفی میکنند برنده بهترین جایزه ها میشن. به تبع کارگردان ها هم استقبال می‌کنند.
    من فیلم رو ندیدم حقیقت. یکم از نقد هم خوندم (نه تمامش رو)
    ولی این نظری بود که داشتم و دوست داشتم به اشتراک بزارم.
    شاد و پیروز باشید.

    ۳
    ۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن