نقد

نقد فیلم مرد ایرلندی ساخته مارتین اسکورسیزی؛ مثلث قدرت

فیلم مرد ایرلندی - The Irishman به کارگردانی اسکورسیزی حماسه­ بلندپروازانه­ است که ردپای سال‌ها تجربه و تلاش فیلمسازش را می‌توان در تار و پود آن مشاهده کرد.

خلاصه مطلب

  • شاید از همان اولین واکنش‌ها نسبت به فیلم می‌شد پیش‌بینی کرد نتیجه تا چه اندازه موفقیت‌آمیز از آب درآمده است.
  • با یکی از متفاوت‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین کارهای اسکورسیزی مواجه هستیم.
  • بزرگترین نقطه ضعف فیلم، ضعیف بودن شخصیت‌های زن آن است.
  • مرد ایرلندی فیلمی ست که ردپای سال‌ها تجربه و تلاش فیلمسازش را می‌توان در تار و پود آن مشاهده کرد.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

زمانی که چند سال پیش – در حدود چهار الی پنج سال قبل – صحبت از پروژه ساختِ «آیریش من» به میان آمد، آن زمان اطلاعات و جزئیات خیلی دقیقی از چند و چونِ آن وجود نداشت. “اسکورسیزی” در طی این مدت، فیلمِ «سکوت» را به سرانجام رساند و آن‌وقت بود که این پروژه رسماً آغاز شد. یکی از اولین مواردی که در همان روزهای نخست مورد توجه اکثریتِ رسانه‌های سینمایی و علاقه‌مندان به سینما قرار گرفت، تیمِ بازیگری انتخاب شده از سوی کارگردان بود؛ “اسکورسیزی” برای کار جدید خود، “جو پشی” و همینطور دو ستاره بزرگ سینما، “آل پاچینو” و “رابرت دنیرو” را درنظر داشت تا تیم بازیگریِ جذابی در کنارش شکل گیرد.

رودرروییِ دوباره “پاچینو” و “دنیرو”، بازگشت “اسکورسیزی” به دنیای گنگستری و همین‌طور همکاری مجدد او با بازیگر محبوبش پس از گذشت قریب به بیست و پنج سال و رقم زدن آثاری ماندگار چون «راننده تاکسی»، «سلطان کمدی» و «گاو خشمگین» همگی از عواملی بودند که بیش از پیش مخاطبین را مشتاق و در انتظار تماشای اثر نگه می‌داشت.

فیلم سینمایی مرد ایرلندی

شاید از همان اولین واکنش‌ها نسبت به فیلم می‌شد پیش‌بینی کرد نتیجه تا چه اندازه موفقیت‌آمیز از آب درآمده است اما اینکه با یکی از متفاوت‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین کارهای “اسکورسیزی” مواجه هستیم که حتیٰ می‌تواند برای او جنبه‌های شخصی داشته باشد، تنها بعد از تماشای فیلم می‌توان بدان پی‌برد.

البته آزادی عملی که “نتفلیکس” دراختیار “اسکورسیزی” قرار داد – تا او بدون دخالت‌های بی‌جا و اِعمال محدودیت‌های زمانی در روایتش کار خود را با خیال آسوده انجام دهد – بی‌تأثیر در نتیجه حاصل که سه ساعت و نیم زمان دارد، نیست. در وهله نخست ممکن است این زمان برای یک اثر سینمایی، نامناسب و بیش از حد طولانی تلقی شود اما با توجه به دقت و وسواسی که کارگردان – در ارائه جزئیات در روابطِ میان شخصیت‌ها و مسائل مرتبط به آن‌ها – به خرج داده و مخصوصاً اینکه خودِ “اسکورسیزی” محصول نهایی‌اش را به این اُمید عرضه کرده است که اغلب بینندگان آن را در خانه‌هایشان – در وقت و فرصت مناسب – تماشا خواهند کرد، این موضوع می‌تواند قابل درک باشد.

تازه‌ترین ساخته “مارتین اسکورسیزی” – برگرفته از کتاب شنیده‌ام خانه‌ها را رنگ می‌کنی – زندگی مردی با نام “فرانک شیرن” را پوشش می‌دهد که بواسطه ارتباطش با خانواده مافیاییِ “راسل بوفالینو” به تبهکار و آدمکش حرفه‌ای تبدیل گشت.

محوریت اصلی فیلم و کتاب، هر دو بر روی نقاط عطفِ زندگی “شیرن” قرار دارد(از آشنایی‌اش با سازمان‌های تبهکاری تا چگونگی به قدرت رسیدنش در اتحادیه کارگرانِ آمریکا و نقش وی در ناپدید شدن جیمی هوفا، رهبر آن) که مجموعاً چند دهه متمادی را دربر می‌گیرند. طبق همین چهارچوب «آیریش من» متشکل از سه پرده/بخش است.

بخش اول به معرفی “فرانک شیرن”(رابرت دنیرو)، نحوه آشنایی او با “راسل بوفالینو”(جو پشی) – به عنوان سردسته بانفوذِ گروهی مافیایی – و محکم شدن جای پایِ او در بین اعضای مافیا و نیز به ملاقات و آشنایی با “جیمی هوفا”(آل پاچینو) می‌پردازد؛ بخش دوم ارتباط “شیرن” با “جیمی هوفا” و به طور کلی کسب اعتبار و جایگاه او را در اتحادیه و در رأس هرمِ مافیا نشان می‌دهد؛ پرده آخر نیز اُفول و به سر رسیدنِ دوران مافیایی/تبهکارانه “فرانک شیرن” و انزوا و تنهایی وی در کهنسالی‌اش را شامل می‌شود. در مقایسه کلی می‌توان گفت که همین بخش پایانی، به لحاظ احساسی قوی‌تر و درگیرکننده‌تر است و اثرگذاری بیشتری دارد.

فیلم سینمایی مرد ایرلندی

یکی از نکات مهمی که در رابطه با «آیریش من» به چشم می‌خورد، رویکرد تازه “اسکورسیزی” در ساختار روایی آن است. فیلم برای روایتِ زندگی شخصیت اصلی‌اش از زاویه دید او، از الگوهای ساختاری‌ای پیروی می‌کند که در سینمای “اسکورسیزی” تجربه‌ای متفاوت و نوپا به حساب می‌آید.

در ابتدای اثر، “فرانک شیرن” را می‌بینیم که می‌خواهد گذشته‌های زندگی‌اش را برای‌مان شرح دهد؛ «آیریش من» برای این منظور به شیوه فلش‌بک در فلش‌بک و رفت و برگشت‌های مداومِ زمانی، ما را با داستان خود همراه می‌کند تا در نهایت به نقطه پایانی‌اش(زمان حال) که در اصل نیز فیلم از آنجا آغاز شد، برسد.

شروعِ «آیریش من» با حرکتِ آرام دوربینی ست که از تاریکی وارد محیط آسایشگاه سالمندان می‌شود و بعد با ورود به سالن، از پشت سر به مردی که روی صندلی نشسته است نزدیک می‌شود و سپس می‌چرخد و بر روی او می‌ایستد. برخلاف اکثر افراد سالخورده‌ای که آن‌ها را در حین حرکتِ دوربین دیده بودیم، هیچ کس دور و بر وی حاضر نیست و او تنها، به مقابلش خیره شده؛ این یک برخورد اولیه قابل توجه است که نشان می‌دهد شخصیت اصلی، در کهن سالی‌اش ناتوان و تنها برای خود گوشه‌ای در آسایشگاه جا خوش کرده.

فیلم سینمایی مرد ایرلندی

راستش فیلم آن‌قدر شخصیت‌های زیادی را وارد و درگیر قصه می‌کند که بتوان گفت شاید بزرگترین نقطه ضعفش، ضعیف بودن شخصیت‌های زنِ آن و به تعبیری حس شدنِ جای خالی یک کاراکتر قدرتمند از سمت و سوی زن‌ها است؛ همچنین رابطه “فرانک شیرن” با دخترش پگی می‌توانست بیشتر به آن بها داده شود و رویش کار شود.

اگرچه دنیای گنگستریِ «آیریش من» با فیلم‌هایی که “اسکورسیزی” پیش‌تر در این زمینه ساخته بود تاحد زیادی فرق دارد و آن خشم و خشنوتی که در گنگسترهای پیشینِ او سراغ داشتیم، جایشان را به مناسبات دیگری داده‌اند اما باز هم فیلم حاصل تلاش کسی است که بیش از هرچیز نشان می‌دهد مناسبات و رفتارِ آدم‌های مافیایی‌اش را به دقت زیر نظر می‌گیرد و می‌شناسد(از تعامل، نشست و برخاست، رفاقت و خیانت آن‌ها تا تلاش برای محافظت از خانواده و…).

هرکدام از سه شخصیت مهمِ اثر به نوعِ ارتباطی که میان‌شان – در سه ضلع شخصیتی – شکل می‌گیرد، کمک زیادی کرده‌اند: “فرانک شیرن” به عنوان شخصی که بیشتر مطیع و فرمانبردار است تا کسی تشنه قدرت و جایگاه باشد(او آنقدر پای میز تبهکاران و رؤسای مافیا می‌نشیند و آنقدر پیش‌شان برو و بیا دارد و برای‌شان کار انجام می‌دهد، تا در نهایت خود از یک راننده کامیون به آدم‌کشی بی‌رحم تبدیل شود)؛ “جیمی هوفا” به عنوان رهبر اتحادیه که در اغلب شرایطِ سخت از کوره در می‌رود و نیاز دارد تا پشتش به افرادی قابل اعتماد گرم شود و بتوانند به او کمک کنند؛ و در نهایت “راسل بوفالینو” که با آرامی و خونسردی‌اش مرموز و در عین حال ترسناک جلوه می‌کند.

فیلم سینمایی مرد ایرلندی

«آیریش من» فیلمی است که ردپای سال‌ها تجربه و تلاش فیلمسازش را می‌توان در تار و پود آن مشاهده کرد؛ یادآور فیلم‌هایی نظیر «رفتگان»، «رفقای خوب» و… که مطابق انتظار و شناخت‌مان از سینمای “اسکورسیزی”، پوسته‌های مذهبی نیز در آن دیده می‌شود. فیلمی که در بطن خود، وقایع مهم تاریخ معاصر آمریکا – از انتخاب کندی تا ترور او و عملیات خلیج خوک‌ها – را شرح می‌دهد و از دورانی گذر می‌کند و می‌گوید که این کشور به جایگاه کنونی‌اش رسیده است.

۱
برچسب ها
نمایش بیشتر

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن