نقد فیلم داستان ازدواج؛ ترکیبی دلپسند از عشق و دل شکستگی

فیلم داستان ازدواج - Marriage Story محصول سال 2019 در کشور آمریکا به کارگردانی نوآبامباک است. در این فیلم بازیگرانی چون آدام درایور، اسکارلت جوهانسون و اریک بریمن به ایفای نقش پرداخته اند.

خلاصه مطلب

  • فیلم سینمایی «داستان ازدواج» ماجرای یک طلاق است.
  • بامباک در «داستان ازدواج» حس همدردی ما را به مبتکرانه‌­ترین شکل تقسیم می­‌کند.
  • در فیلمنامه­ هوشمندانه­ بامباک هرگز ضعف و اشتباه راه ندارد.
  • بازیگرهای فیلم هم به شکل خاص خودشان، به­ یادماندنی هستند.
  • «داستان ازدواج» ترکیب بدیع و دل‌پسندی از عشق و دل‌شکستگی را به تصویر می‌کشد.

امتیاز منتقد«داستان ازدواج» همان فیلم نوآ بامباک است که منتظرش بودیم. از خوب هم بهتر است؛ بیشتر از حرف‌ه­ای و کامل است. بعد از ده فیلم و پس از ربع قرن فیلمسازی (اولین فیلمش «لگدزنان و جیغ­کشان» در سال ۱۹۹۵ منتشر شد؛ دیگر فیلم‌­هایش شامل «ماهی مرکب و نهنگ»، «گرینبرگ» و «فرانسیس‌ها» است)، بالاخره این یکی پیشرفت غیرمنتظره­ بامباک در ژانر درام را نشان می­‌دهد. این فیلم که هم­زمان هم بامزه است هم داغ و سوزان و هم تکان­‌دهنده، و حول دو بازی هنرمندانه و قوی و انسانی شکل گرفته است، اثر یک هنرمند فیلمساز است که نشان داده می­‌تواند زندگی را با تمام جزئیات و پیچیدگی­‌های احساسی­‌اش به تصویر بکشد – و در این مسیر، درباره­ وضعیت امروز جامعه هم نظر بدهد.

این فیلم داستان یک طلاق است و وقتی تمام می­‌شود ممکن‌ است احساس کنید زندگی شخصیت­‌های آن را به خوبی زندگی خودتان شناخته‌اید. اما «داستان ازدواج» فقط داستان شکست یک ازدواج و عواقب آن نیست. فیلمی است درباره­ طلاق: چطور اتفاق می­‌افتد، چه معنایی دارد، عواقب بزرگ­ترش چیست. تلویزیون هر از گاهی با چنین چیزی روبه‌­رو می­‌شود (مثلاً در «دروغ­‌های کوچکِ بزرگ»)، اما اگر از خودتان می‌­پرسید که آخرین فیلمی که در چنین حد و اندازه­‌ای به موضوع طلاق پرداخت، کی ساخته شد، باید چهل سالی به عقب برگردید – به دوران فیلم­‌های «کریمر علیه کریمر»، «صحنه­‌هایی از یک ازدواج» و «به ماه شلیک کن». «داستان ازدواج» را هم می­‌توان به این فهرست اضافه کرد، هرچند چیزهای زیادی عوض شده‌­اند. در آن زمان طلاق موضوع پیش ­پا افتاده‌­ای بود، اما این اولین فیلمی است که به پدیده­‌ای پرداخته که می­‌توان آن را مجتمع صنعت طلاق نامید. این فیلم داستان دو نفری است که با روندی کنار می­‌آیند که هرچند ضروری است اما بیشتر از خود طلاق، به آن‌­ها ضربه می­‌زند.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

در شروع فیلم، صدای چارلی (آدام درایور) و نیکول (اسکارلت جوهانسون) را می­‌شنویم که ده سال است با هم ازدواج کرده‌­اند و یک پسر هشت ساله به اسم هنری (اشی رابرتسون) دارند. وقتی این دو به ترتیب درباره­ چیزهایی که درباره­ دیگری دوست دارند، حرف می‌­زنند، تصاویر لحظاتی از زندگی شخصی آن­ها را می‌­بینیم که با جزئیات ساده و معمولیِ عمیقی همراهند – وقتی که نیکول موهای چارلی را کوتاه می‌­کند و چارلی موها را از بینی‌­اش کنار می­‌زند؛ وقتی نیکول لیوان­‌های صورتی که چای کیسه‌­ای در آن­‌ها گذاشته را کنار می­‌گذارد؛ وقتی چارلی صورتش را پف می­‌کند؛ وقتی نیکول در شیشه را باز می­‌کند؛ وقتی خانواده با هیجان و انرژی مونوپلی بازی می­‌کنند – که با اینکه هنوز این شخصیت­‌ها را نمی­‌شناسیم اما لبخندی از سر آشنایی می­‌زنیم. تدوین حرف مهمی برای گفتن دارد (که چارلی و نیکول هیچوقت دست از دوست داشتن یکدیگر برنداشته‌­اند)، و همین سؤالی در ذهن ما به وجود می‌­آورد: چرا دارند طلاق می­‌گیرند؟ نمی‌­توانستند مشکل‌شان را با حرف زدن حل کنند؟

طلاق خواسته­ نیکول است. او بازیگری است که در لس آنجلس بزرگ شده و در فیلم یک شرکت کوچک بازی کرده (او در یک فیلم عاشقانه به نام «سراسر دختر» نقش یک دختر جذاب را بازی کرده) و بعد، وقتی عاشق چارلی شده، برای ازدواج با او به نیویورک رفته و ستاره­ شرکت تئاتر تجربی او شده است. آن­‌ها در دهه­ بیست سالگی خود بودند، موفق و بااستعداد، و وقتی پسرشان به دنیا آمد زندگی خوبی در خانه­ قشنگ‌شان ساختند. تا جایی که به چارلی مربوط است، زندگی‌شان رؤیایی است. اما نیکول هر از گاهی سر نقل مکان به لس آنجلس قشقرق به پا می­‌‍کند، چارلی درباره­ این موضوع «حرف می‌­زند» اما هیچوقت آن را جدی نمی­‌گیرد. دلیلش هم این است که او اهل نیویورک است. بعلاوه، شرکت تئاترش در نیویورک قرار دارد و کارگردان یک نمایش «الکترا» است که قرار است در برادوی روی صحنه برود. چطور می­‌توانند نقل مکان کنند؟

اما نیکول حالا فرصت بازی در یک برنامه­ تلویزیونی را پیدا کرده که ممکن‌ است به یک سریال تبدیل شود. و متوجه شده که با اینکه عاشق خانواده‌اش است اما دوران ازدواجش را صرف رؤیای چارلی کرده و خواسته‌­های خودش را همیشه کنار گذاشته است. البته که راه­‌هایی برای حل این‌گونه مشکلات وجود دارد؛ درد و رنج‌­های روزافزونِ یک ازدواج خوب همین­‌هاست. اما بامباک نشان داده است که چطور سلیقه، شخصیت و خودبینی می­‌توانند به یک سنگ بزرگ بر سر راه زندگی تبدیل شوند. در یک لحظه­ خاص، چارلی، این شخصیت اصلی داستان، به نیکول یادآور می‌شود که تلویزیون نگاه نمی­‌کند، و در همان لحظه صحنه­ کوتاهی از یک فیلم ترسناک «جذاب» می­‌بینیم که چارلی تماشا می­‌کند. این از آن نوع حرف­‌های راست مردانه است که هم بی­‌معنی است هم بامعنی – اما در این مورد، بیشتر از آنکه چارلی می‌­داند معنا دارد، زیرا این انکار «تلویزیون» دیدن، شامل کوچک انگاشتنِ غیرعمدیِ محوریتِ شغل نیکول است.

داستان، همان بحث قدیمی بین ارزش‌­های نیویورک و لس آنجلس است، همان بحثی که موضوع فیلم «آنی هال» است، اما این بحث در فیلم «داستان ازدواج» بسیار آزاردهنده‌­تر است. نیکول که به این نتیجه رسیده چارلی همه چیز او را دوست دارد به غیر از آرزوهایی که با آرزوهای خودش در تضاد هستند، برای فیلمبرداری برنامه‌­اش به لس آنجلس می‌­رود. او هنری را هم با خود می‌­برد و در خانه­ مادرش ساندرا (جولی هاگرتی) که خودش هم قبلاً بازیگر بوده، ساکن می­‌شود. هیچ بحثی درباره­ وقوع طلاق وجود ندارد؛ برنامه­ طلاق شروع شده است.

اما درام از اینجا شروع می­‌شود که چارلی هنوز متوجه­ موضوع نشده است. او قبول می­‌کند که ازدواجش به پایان رسیده و او و نیکول که ثروتمند نیستند (چارلی پولی که درمی­‌آورند را برای شرکت تئاتر خرج می­‌کند)، قبول می­‌کنند بر سر تقسیم اموال با یکدیگر نجنگند. همه چیز خوب و مرتب است. اما چارلی هنوز فکر می­‌کند آن­ها «یک خانواده­ نیویورکی» هستند. او مرد بدی نیست اما به شکل معصومانه­‌ای خودمحور است و فکر می­‌کند حتی در طلاق هم شکلی از زندگی سابق خود را حفظ خواهد کرد. با چند خانه فاصله از یکدیگر زندگی می­‌کنند و حضانت مشترک هنری را بر عهده می‌­گیرند!

اما البته که اینطور نمی­‌شود. روند طلاق به جنگ خانوادگی بر سر پول می­‌ماند اما وقتی پای یک بچه در میان است و یکی از والدین می‌­خواهد آن سوی کشور زندگی کند، چه می­‌شود؟ چطور باید این  را تقسیم کرد؟ چارلی به دنبال نیکول تا لس آنجلس می­‌رود و به محض اینکه نیکول یک وکیل طلاق مشهور به نام نورا فنشو (لورا درن) را استخدام می‌­کند، چارلی درمی­‌یابد که زندگی قبلی تمام شده و حالا پا به دنیای طلاقی گذاشته که در آن ظواهر به واقعیت تبدیل می­‌شوند، نظام دادگاه به تفاوت­‌های کوچک در خواسته­‌های شما گوش نمی­‌دهد و وکلا چنان صورت­‌حساب­‌های کمرشکنی برایتان می‌­فرستند که به محض شروع نبرد، جنگ را می‌­بازید.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

حداقل چارلی ماجرا را اینطور می‌­بیند. او فقط سعی دارد ارتباط خود با پسرش را حفظ کند و حس می­‌کند یک مجرم است. (این حقیقت که هنری لس آنجلس و چیزهای مد روز لس آنجلسی مانند جوراب­شلواری را دوست دارد، در برنامه‌­های چارلی جا نمی­‌شود.) هر طلاقی دو وجه دارد و بامباک در «داستان ازدواج» حس همدردی ما را به مبتکرانه­‌ترین شکل تقسیم می‌­کند. بیشترین زمان از این فیلم دو ساعت و شانزده دقیقه‌­ای را از نقطه نظر چارلی به داستان نگاه می‌­کنیم برای همین به نظر می­‌رسد که طلاق فقط دارد برای او اتفاق می‌­افتد. و از آنجایی­‌که آدام درایور بازیگر شدیداً بااحساسی است، می­‌توانیم احساس کنیم که چارلی زیر بار شرایطی که خارج از کنترل اوست کمر خم می­‌کند و ما «طرف او هستیم.»

اما بامباک لایه به لایه از حقیقت این ازدواج پرده برمی‌­دارد. و می­‌بینیم که چارلی با همه­ علاقه و هوشی که دارد، نمی­‌داند چه را نمی‌­داند. صحنه‌ای که نیکولِ جوهانسون داستان ازدواجشان را برای وکیلش تعریف می­‌کند اجرای هنرمندانه و فوق­‌العاده‌­ای است. نقشی که بازی می­‌کند ممکن‌است بی‌­رحم باشد اما برای او مناسب است. این فیلمی درباره­ تقابل نیویورک با لس آنجلس است که در واقع به نبرد بین فرهنگ قرن بیستمیِ مرد خلاق و واقعیت قرن بیست و یکمیِ انتخاب­‌های پیش روی زنان، که بسیار بیشتر از گذشته است، می­‌پردازد.

فیلم همچنین نشان می­‌دهد که چطور سیستم طلاق، به شکلی که امروز هست، می‌­تواند به یک نمایش بزرگ افتضاح تبدیل شود. چارلی که می­‌فهمد اجازه ندارد وکیلی را استخدام کند که همسرش فقط یک بار با او مشورت کرده است (و نیکول سراغ چندین وکیل رفته است). او می‌فهمد که دادگاه از او انتظار دارد خانه‌­ای در لس آنجلس داشته باشد (مبادا که مثل یک مسافر بی­‌خانمان شود)، اما این حقیقت که او یک بار در لس آنجلس خانه­‌ای را اجاره کرده بوده، باعث تقویت این باور می­‌شود که آن­‌ها یک خانواده­ ساکن لس آنجلس بوده­‌اند. او یک وکیل خانوادگی زمخت (آلن آلدا) پیدا می‌­کند که عملاً به او می­‌گوید جلوی شکست­‌های بیشتر را بگیرد، سپس وکیل تند و خشنی را استخدام می­‌کند که به ازای هر ساعت ۹۵۰ دلار حقوق می‌­گیرد (ری لیوتا). وقتی لیوتای خشن و پر سر و صدا و درنِ والکیریِ درست‌کار در دادگاه با هم روبه­‌رو می­‌شوند، حقایق صریح زندگی این زوج که شکل پیچ و تاب­داری به خود گرفته‌­اند را می­‌شنویم.

یکی از ظرافت­‌های قدرتمند «داستان ازدواج» این‌است که روند طلاق با همه­ نقایصی که دارد، به ابزاری برای رویارویی چارلی و نیکول با واقعیت ازدواج‌شان تبدیل می‌­شود. آن‌­ها به دادگاه می­‌روند و زندگی‌شان را از هم می­‌دَرَند فقط برای اینکه مشکلی را حل کنند که اگر چارلی مرد دیگری بود، می­‌توانست در عرض دو دقیقه آن را حل کند.

فیلم سینمایی داستان ازدواج

در فیلمنامه­ هوشمندانه­ بامباک هرگز ضعف و اشتباه راه ندارد. او شخصیت­‌های باهوش، شوخ‌­طبع، ناراحت و جستجوگری خلق کرده است که توانایی­‌شان برای بیان احساسات­‌شان کمتر از انسان‌­های واقعی نیست، و صحنه­‌هایی را طراحی کرده است که شبیه آوازهای کلامی هستند. وقتی نیکول وارد آپارتمان ساده‌­ای می‌­شود که چارلی اجاره کرده، هر دو سعی می‌­کنند «مشکلات‌شان را حل کنند»، اما پا به قلمروی متهم کردن یکدیگر می­‌گذارند (تو خیلی تنبل و نامرتبی! تو دیکتاتوری! تو برای پیشرفت کارت از من استفاده کردی! تو با او مدیر صحنه به من خیانت کردی!)، دیالوگ­‌ها مثل زیاده­‌روی­‌های برگمن در عصر رسانه هستند، و جوهانسون و درایور با چنان خشم شدیدی آن­ها را به زبان می‌­آورند که این صحنه ما را ناراحت می­‌کند، توجه‌مان را جلب می‌­کند و اشک‌مان را درمی­‌آورد.

دیگر بازیگرهای فیلم هم به شکل خاص خودشان، به‌­یادماندنی هستند، از نبرد فمنیستی درن (حرف­‌هایش درباره­ چرایی تفاوت در انتظارات از مادران و پدران، صحنه­ کلاسیک قدرتمندی می‌سازد) تا صراحت و روراستی لیوتا با چشم­‌های کوچکش و بازی جالب توجه «مری هولیس اینبودن» به عنوان مأمور ارزیابی دادگاه خانواده که آنقدر به فضای داستان بی­‌علاقه است که به محض ورود برای قضاوت درباره­ مناسب بودن چارلی به عنوان یک پدر، تبدیل می­‌شود به مظهر همه­ چیزهای ناپسند در روند طلاق. (او در رأس جالب­‌ترین شوخی فیلم قرار دارد، اینکه همه – حتی ارزیابی که به مسأله­ حضانت و محل زندگی هنری در آینده رسیدگی می­‌کند – به صورت غیرارادی لس آنجلس را به عنوان «جای» خوب انتخاب می­‌کنند.)

در اواخر فیلم، دو صحنه بر مبنای آهنگ­‌های «استفن ساندهیم» از «کمپانی» موسیقی ۱۹۷۰ ساخته شده است. نیکول و مادر و خواهرش در یک مهمانی، آهنگ «تو میتونی همه رو دیوونه کنی» را می‌­خوانند و چارلی پس از پایان کارش در یک بار آهنگ «زنده بودن» را با پیانو اجرا می‌کند. این صحنه‌­ها مفهوم یین و یانگی از زن و مرد را تقویت می­‌کند. اجرای پرشور آهنگ «زنده بودن» توسط درایور می‌­تواند جایگزین دیدگاه همه از ازدواج باشد. اما ازدواج، هرچند ممکن‌ است برای بعضی از ما مانند تفاوت بین زنده بودن و هیچ­‌جا نبودن باشد، اما همیشه کافی نیست. «داستان ازدواج» با چنان ترکیب بدیع و دل‌پسندی از عشق و دل‌شکستگی این حقیقت را به تصویر می­‌کشد که ما را سرخوش و راضی می­‌کند.

راهنمای خانواده

۰
منبع
ورایتی
برچسب ها
نمایش بیشتر

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن